سفارش تبلیغ
صبا

ساعت 10:2 عصر جمعه 86/2/21

شهیده بنت الهدی صدر، فرزند علامه سید حیدر صدر و خواهر شهید آیت الهه سید محمد باقر صدر است. مادرش فرزند شیخ عبدالحسین آل یاسین از عالمان بزرگ زمانه خود به شمار می آمد.

بنت الهدی خواندن و نوشتن را در خانه از مادرش آموخت. مادرش همیشه ذکاوت و استعداد تعلیم و تعلم او را می ستود و می گفت: " هر چیزی که به او یاد میدهم فراموش نمیکند. "

وی تحصیلات عالی خود را در زمینه ادبیات، اصول فقه و علم حدیث، در نجف اشرف و نزد برادرانش، سید اسماعیل و سید محمد باقر، فراگرفت و با مطالعه در مباحث فقهی، اخلاقی و تفسیر، به درجه اجتهاد نائل آمد.

بنت الهدی با سلاح علم و قلم، برای هدایت زنان عراق تلاش جدیدی آغاز کرد و پرچمدار حرکت اسلامی بانوان در عراق شد. مقالات او در مجله الاضواء، که توسط جمعی از علمای نجف اشرف منتشر میگردید، در آن دوران گوشه ای از این ابعاد را منعکس میکرد.

وی همچنین با تحت نظر گرفتن مدارس مختلف در شهرهای کاظمین و بغداد، در تربیت دختران مسلمان، نقش بسزایی داشت.

یکی از خواهران مجاهد عراقی میگوید: "بنت الهدی، آگاهی را در میانزنان بالا برد، حجاب را رواج داد و باعث شد تا دیدگاه های جامعه درباره زن و دیدگاه های زنان درباره اسلاک تغییر کند."

در ماه رجب سال 1399 هجری قمری، شهید آیت الله صدر توسط رژیم عراق دستگیر شد، هنگام دستگیری برادر بنت الهدی تا خیابان اصلی جلو آمد و تصمیم گرفت همراه برادر سوار شود، ولی ماموران اجازه ندادند. او به راننده حامل آقای صدر گفت: "بالاخره روزی تو بیدار می شوی و از این کار خود پشیمان می گردی." ، و در همان مکان فریاد برآورد و سخنرانی عجیبی کرد. سپس رو به برادر کرد و گفت: " من برنمی گردم. می خواهم مانند حضرت زینب سلام الله علیها که برادرش حسین علیه السلام را همراهی کرد، همراه تو باشم. تا اتومبیل حامل برادر ایستاده بود، ملازم و مراقب بود. اما وقتی حرکت کرد، با تکبیرهای رعدآسای خویش، قلب دشمنان را به لرزه درآورد و بعد به سمت حرم مطهر امیرالمونین حرکت کرد و دوباره در آنجا سخنانی ایراد کرد و مردم را به گریه واداشت.

بالاخره حرکات قدرتمندانه بنت الهدی، برادر را از زندان آزاد کرد؛ ولی طولی نکشید که دیگر بار در بیستم جمادی الاولی سال 1400 هجری قمری، بنت الهدی و برادرش، آیت الله سید محمد باقر صدر، توسط عمال رژیم خونخوار عراق دستگیر شدند و دژخیمان بعثی، آنها را با شدیدترین شکنجه ها، تهدید کردند.

ارعاب مزدوران، در وجود بنت الهدی اثری نگذاشت. او همچنان راست قامت در برابر آنان ایستادگی کرد. رژیم از صبر بنت الهدی عصبانی شد و وی را در روز 23 جمادی الاولی – سه روز بعد از دستگیری – به شهادت رساندند.


¤ نویسنده: خادمة النرجس سلام الله علیها

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:51 عصر جمعه 86/2/14

خدیجه میرشکار همسر حبیب شریفی و اهل بستان است. پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران چند روزی در بستان به رزمندگان کمک میکند. آنکاه که بستان تهدید میشود، وی به همراه پدر و مادرش به سوسنگرد می آید. اما دل اودر بستان جا مانده است. همان جا که شوهرش و برادرش با عشقی وصف ناپذیر در پی دفع تجاوز خصمند.

چند روز در انتظار همسرش که پاسدار وطن است، میسوزد.

جنگ به سوسنگرد هم کشیده شده است.

بالاخره حبیب از راه میرسد و خبر از محاصره ی سوسنگرد میدهد و به خدیجه میگوید: "امشب شهر را ترک میکنیم، تو هم با ما میایی!"

قبل از طلوع آفتاب، با ماشینی به راه می افتند. حبیب اسلحه ای به خدیجه میدهد تا در برابر خطرات احتمالی از خود دفاع کند.

نگاه خدیجه بر نفربری خیره میشود. روی آن تیرباری تعبیه شده بود. او از همسرش میپرسد: "آیا این نفربر از اهواز آمده است؟!..."

در همین هنگام تیربار، ماشین حبیب را به رگبار میبندد، حبیب و خدیجه مجروح میشوند و در پی آن، هر دو اسیرانی هستند که اشغالگران بعثی، آنها را تشنه و نیمه جان در کنار جاده، بر روی خاک انداخته اند.

پس از ساعاتی، آمبولانس عراقی از راه میرسد و آن دو میهمان سوار آمبولانس میشوند؛ ولی خبر از مداوا نیست.

یک شب، به همان حال باقی میمانند تا به بیمارستان میرسند. در آنجا به خدیجه، خون وصل میکنند؛ اما اوتحمل ندارد که خون کفار به بدنش وارد شود. تلاش میکند تا آن را قطع کند. ولی فریاد وحشیانه افسر عراقی، مانع کار او میشود. افسر بعثی با عصبانیت به خدیجه میگوید: "احمق! چه کار میکنی؟"

خدیجه که چشمانش را بسته تا آن مزدور را نبیند، میگوید: "خون عراقی نمی خواهم!"

و او میگوید: "تورا با همین خون تا این ساعت زنده نگه داشته ایم."

چهارده روز به همین صورت میگذرد. مداوا فقط سطحی است. هیچ عمل کاملی بر جراحت انجام نمیگیرد و با همان حالت وی را به سلول انفرادی بغداد میبرند.

پس از سه ماه، خدیجه وارد اردوگاه موصل میشود. هشت ماه میهمان اردوگاه است. شکنجه های شدید عراقی ها، توشه پذیرایی از خدیجه میرشکار است و صبر خدیجه در برابر همه مشقتها، کمر دژخیمان را میشکند.

بعد از سپری شدن دوران اسارت در اردوگاه موصل، خدیجه چهار ماه در زنداه رمادیه به سر میبرد تا اینکه امداد الهی به کمکش میرسد و توسط نیروهای صلیب سرخ آزاد شده، به ایران بر میگردد.

برگرفته از کتاب زنان نمونه
نوشته علی شیرازی 


¤ نویسنده: خادمة النرجس سلام الله علیها

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:30 عصر جمعه 86/2/7

«حزبیل» از مومنان زمان فرعون، پس از پیروزی حضرت موسی(علیه السلام) بر جادوگران تحت تاثیر احساسات خویش قرار گرفت و ایمان خود را آشکار کرد.

به همین علت، فرعون به اعتقاد عمیق وی به خداوند پی برد و او را به قتل رساند.

همسر حزبیل نیز که آرایشگر دختر فرعون بود همواره ایمانش را مخفی کرد تا این که یک روز که دختر فرعون را آرایش می کرد و گیسوانش را شانه می زد، شانه از دستش به زمین افتاد؛ شانه را برداشت و برای ادامه کار گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم».

دختر که تا آن روز چنین عبارتی به گوشش نخورده بود، پرسید: «این کلمات چیست؟»

همسر حزبیل گفت: «حقیقت این است که پدر تو متقلب و حقه بازی است که ادعای خدایی می کند. خدا حقیقت دیگری دارد. خدا آن است که موسی(علیه السلام) می گوید. من کارم را با نام خدا شروع می کنم!»

دختر فرعون جریان را به پدرش خبر داد. فرعون او و بچه هایش را حاضر ساخت و گفت: «دست از عقایدت بردار و گر نه تو را رها نخواهم کرد».

همسر حزبیل گفت: «خدا، خدای موسی است و تو دروغ می گویی!»

فرعون دستور داد تنوری که از مس ساخته بود، بیفروزند و او و بچه هایش را در آتش بیاندازند.

همسر حزبیل همچنان «احد، احد» می گفت و تسلیم زور و ستمگری فرعون نمی شد. فرزندانش را یکی یکی در آتش افکندند تا نوبت به طفل شیر خوارش رسید، این صحنه برایش ناگوار آمد، ناگهان کودکش به قدرت خدا، فریاد زد: «مادر جان! شکیبا باش، مبادا از عقیده ی خود بازگردی که اعتقاد تو بر حق است!»

آن گاه مادر و کودک را با هم در آتش انداختند و مادر همچنان فریاد می زد: «احد، احد»....

در دم آخر، همسر حزبیل وصیتی کرد و گفت: «خاکستر من و فرزندانم را در یک مکان دفن کنید!»

گویا می خواهد بگوید: «عاطفه دارم ، ولی عشق به خدا بالاترین عشق هاست!»

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) در مورد وی می فرمایند: «شب معراج در آسمان چهارم بوی عطری استشمام کردم که تمام آسمان را فرا گرفته بود، پرسیدم بوی چیست؟»

جبرئیل گفت:«یا رسول الله! بوی عطر همسر حزبیل و فرزندان اوست که همه جا را در بر گرفته است».

برگرفته از کتاب زنان نمونه
نوشته علی شیرازی 


¤ نویسنده: خادمة النرجس سلام الله علیها

نوشته های دیگران ( )

ساعت 6:8 عصر شنبه 86/2/1

آسیه

یکی از زنان نمونه، مؤمنه و صابر، آسیه است.
وی، که دختر مزاحم و همسر فرعون است، درمیان زرق و برق و تجملات زندگی می کرد، ولی هرگز تسلیم هوای نفس نگردید و با ایمانی محکم به پروردگار، مدافعی حقیقی برای حضرت موسی علیه السلام در بارگاه فرعون بود.
آسیه، در همان کودکی، حضرت موسی علیه السلام را از آب گرفت و بهتر از مادر، از وی پرستاری کرد و هرگز اجازه نداد به حضرتش آسیبی برسد.
هنگامی که حادثه دلخراش همسر و بچه های حزبیل به وقوع پیوست، خداوند عروج عارفانه آن زن پارسا و قهرمان را به دید آسیه گذاشت و ایمان آسیه از آن صحنه، قوی تر شد. (در هفته های آینده در مورد حزبیل و خانواده اش به طور کامل توضیح خواهم داد)
وی پس از آن ماجرا، در عالمی از نیایش و راز و نیاز با خدای خود بود که فرعون بر او وارد شد و ایمان مخفی آسیه بر طاغوت زمان آشکار شد.
آسیه در آن روز، مهر سکوت را شکست، در مقابل فرعون ایستاد و با کمال قاطعیت گفت: "ای فرعون! تا به کی در خواب غفلت فرو رفته ای و می خواهی بندگان خاص خداوند را در میان آتش بسوزانی؟! نمی دانی که همسر حزبیل در چه جایگاهی وارد شد!"
فرعون گفت: "مگر تو هم در مورد خدایی من شک داری؟"
آسیه گفت: "مگر من به خدایی تو اعتقاد داشتم؟ من از روزی که موسی علیه السلام را از رود نیل گرفتم به پیامبری او معتقد شدم! "
فرعون ابتدا سعی کرد او را با زبا ن خوش گمراه سازد، ولی نتیجه ای نگرفت؛ پس با ارعاب و تهدید وارد شد و با خشم فریاد زد: "ای آسیه! تو را به گونه ای بکشم که هیچ کس را تا به حال آن گونه نکشته ام!"
سپس مادر آسیه را احضار و به او گوشزد کرد: "دخترت مانند آن زن آرایشگر (همسر حزبیل) دیوانه شده است، یا باید به پروردگار موسی کافر شود و یا دستور می دهم که او را بکشند."
مادر آسیه دخترش را به گوشه ای برد و به همراهی با فرعون ترغیب کرد.
آسیه: "هرگز به خدای موسی کافر نخواهم شد."
فرعون دستور داد مردم را جمع کردند و آن گاه به دستور او آسیه را به زمین خواباندند و دست و پایش را به چهار میخ بستند و سنگ بزرگی بر روی سینه اش قرار دادند.
آسیه در آن حال سخت، الله، الله می گفت و با خدایش مناجات پر معنایی داشت و نجوا می کرد:

"ربّ ابن ِ لی عندکَ بیتاً فی الجنّةِ و نجّنی من القومِ الظّالمین" (تحریم، آیه 66)
پروردگارا! در بهشت نزد خود خانه ای برایم بنا کن! و مرا از دست فرعون و عملش نجات بخش و مرا از گروه ستمکاران رهایی ده.

خداوند در این لحظه، پرده از چشم آسیه برداشت و مقام وی را به او نشان داد. آسیه خوشحال و خندان شد.
فرعون با کمال تعجب گفت: "همسرم دیوانه شده است! در میان این همه سختی و شکنجه می خندد!"
آسیه گفت: "به خدا سوگند! دیوانه نشده ام، اکنون شاهد و ناظر جایگاهی هستم که در بهشت برایم مهیا کرده اند."
در همین حال، آسیه به دیدار حق شتافت و ندای پروردگارش را لبیک گفت.

برگرفته از کتاب زنان نمونه
نوشته علی شیرازی 


¤ نویسنده: خادمة النرجس سلام الله علیها

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:30 عصر شنبه 86/1/25

سلام خدمت همه دوستان عزیز.
سال نو همگی مبارک.
انشاءالله که خداوند منان امسال را سال ظهور گل نرجس، مهدی فاطمه عج الله تعالی فرجه الشریف قرار دهد. من از همه دوستان عذر خواهی میکنم به خاطر غیبت طولانی که داشتم و ممنونم از انتقادات دوستان عزیزی که زحمت کشیدن و به وبلاگ ما سر زدن.
طبق نظر دوستان من تصمیم گرفتم که انشاءالله بحث دنباله داری را شروع کنم و انشاءالله در این مسیر نظرات شما عزیزان هم بی اثر نخواهد بود.
از اونجایی که وبلاگ به نام حضرت نرجس خاتون سلام الله علیها، یکی از زنان نمونه جهان اسلام و تشیع هست، ما تصمیم گرفتیم که هر جمعه، روز ظهور حضرت حجت بن الحسن العسکری ارواحنا له الفداه، داستان زندگی یکی از زنان نمونه را به صورت خلاصه شرح بدیم.
البته نا گفته نماند که ایام فاطمیه، راجع به سیده زنان عالم، حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها صحبت خواهیم کرد.
منتظر نظرات شما راجع به برنامه جدید این وبلاگ هستیم.
یا حق


¤ نویسنده: خادمة النرجس سلام الله علیها

نوشته های دیگران ( )

وبلاگ خادمة النرجس سلام الله علیها

:: بازدید امروز ::
2

:: بازدید دیروز ::
2

:: کل بازدیدها ::
74445

:: درباره من ::

بهار 1386 - خادمة النرجس سلام الله علیها

:: آرشیو ::

بهار 1386
زمستان 1385

:: اوقات شرعی ::

:: لوگوی دوستان من ::






:: خبرنامه وبلاگ ::